دات نت نیوک
قصه جمعه ها : داستان کوتاه آتش اژدها نوشته محمد سرابی

قصه جمعه ها : داستان کوتاه آتش اژدها نوشته محمد سرابی

صدای پا می‌‌آمد. چند نفر داشتند می‌دویدند. کف آهنی اتاق می‌لرزید. از روی تخت بلند شدم و چراغ اتاق را روشن کردم. همه جا ساکت بود. لباس پوشیدم و در را باز کردم. توی راهرو کسی نبود. برگشتم تا دوباره بخوابم اما صدای خش خش بیسیم آمد...

قصه جمعه ها : داستان کوتاه در بیشه نوشته ریونوسوکه اکوتاگاوا

قصه جمعه ها : داستان کوتاه در بیشه نوشته ریونوسوکه اکوتاگاوا

-بله آقا من بودم که جسد را پیدا کردم. امروز صبح که طبق معمول برای بریدن اندازه مقرری چوب به جنگل می‌رفتم جسد مزبور را در بیشه‌ای که در گودی کوهستان قرار دارد پیدا کردم !

قصه جمعه ها : داستان کوتاه پشتیبان نوشته فریده ترقی

قصه جمعه ها : داستان کوتاه پشتیبان نوشته فریده ترقی

سلیمه خصف را به وسط حیاط می آورد و خرما ها را داخلش می ریزد ، سطل را داخل چاه می اندازد و آب بالا می کشد ، پاهایش را می شورد .هیکل جوان و لاغر آسیه از دور پیدا می شود ، سربه زیر انداخته و با اخم هایی درهم و صورتی فکور به در خانه نزدیک می شود.سلیمه نگ...

قصه جمعه ها : جنایت علیه کتاب ها - بریده ای از رمان تنهایی پرهیاهو نوشته بهومیل هرابال

قصه جمعه ها : جنایت علیه کتاب ها - بریده ای از رمان تنهایی پرهیاهو نوشته بهومیل هرابال

جنایت کمونیست ها علیه بشریت !

قصه جمعه ها : بریده ای از رمان " به نام یونس " نوشته علی آرمین

قصه جمعه ها : بریده ای از رمان " به نام یونس " نوشته علی آرمین

این روستا کجاست؟ من کی‌ام؟ آمدنم به روستا مثل یک کابوس است؛ مثل برزخی است که با دنیای عادی من خیلی تفاوت دارد. یونس! تو کجا بودی و کجا آمده‌ای؟! ناگهان زندگی شیرین و معمولی‌ات چه شد؟ اصلا فکرش را می‌کردی که زن و دخترت تصادف کنند و دخترت به این مصیبت ...

ادبیات و مرگ : بریده ای از رمان " مرگ ایوان ایلیچ " اثر لئو تولستوی

ادبیات و مرگ : بریده ای از رمان " مرگ ایوان ایلیچ " اثر لئو تولستوی

یکی دو ماهی وضع به همین ترتیب بود ، پیش از سال نو همان برادر زنش پیش آنها آمد و مدتی در خانه شان ماند ، ایوان ایلیچ در دادگستری بود . راسکویو فیودرونا هم برای خرید روزانه بیرون رفته بود . وقتی ایوان ایلیچ داخل اتاق کارش شد ، برادر زن قبراق و تن درست ...

قصه جمعه ها : داستان کوتاه قلبی که آن دور ها روی بیماربر جا ماند

قصه جمعه ها : داستان کوتاه قلبی که آن دور ها روی بیماربر جا ماند

معبری که وسط میدان مین با علامت شبرنگ مشخص کرده بودند باریک بود و بسیحی امدادگر وسط راه باریک داشت زور میزد بیماربر را تنهایی جلو بکشد ، یک طرف نوار پارچه ای مخصوص گروه حمل مجروح که به بازویش سنجاق کرده بود ، باز شده بود و در نسیم داغ به هر طرف می رف...

قصه جمعه ها : داستان کوتاه من درنای سیبری را خورده ام از فرناز شهید ثالث

قصه جمعه ها : داستان کوتاه من درنای سیبری را خورده ام از فرناز شهید ثالث

اگر بابا آن روز زیادی هول نشده بود ، اگر برف و کولاک آنقدر پیش بینی نشده به راه نمی زد ، اگر من درنای سیبری را نخورده بودم ، حالا همه چیز یک جور دیگر بود . حتما امروز همه ما آدم های دیگری بودیم و داستان من ، داستان دیگری می بود ....

قصه جمعه ها : داستان کوتاه تیربند نوشته خسرو عباسی خودلان

قصه جمعه ها : داستان کوتاه تیربند نوشته خسرو عباسی خودلان

حکما اگر دعای تیربند را از توی جلد چرخ پیچ شده اش بیرون نمیاوردم و نمی بستم به بازویم ، شمد حالا بین ما نبود ، داشت توی کرخه شنا می کرد . اریب می زد به آب و به قول خودش سگی شنا می کرد تا آن طرف کرخه چند متر پایین تر دستش را به شاخه ای چیزی بگیراند و ...

قصه جمعه ها : کودکان چرا باید رنچ بکشند - بریده ای از رمان برادران کارامازوف

قصه جمعه ها : کودکان چرا باید رنچ بکشند - بریده ای از رمان برادران کارامازوف

در این قسمت از برنامه #قصه_جمعه_ها از شما دعوت می کنیم، شنونده بخشی از رمان #برادارن_کارامازوف اثری از #فئودور_داستایفسکی باشید.

صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها