دات نت نیوک
قصه جمعه ها : داستان کوتاه من درنای سیبری را خورده ام از فرناز شهید ثالث

قصه جمعه ها : داستان کوتاه من درنای سیبری را خورده ام از فرناز شهید ثالث

قصه جمعه ها : داستان کوتاه من درنای سیبری را خورده ام از فرناز شهید ثالث

18 مهر 1397 15:07 | 0 نظر | 102 بازدید | امتیاز: با 0 رای
اگر بابا آن روز زیادی هول نشده بود ، اگر برف و کولاک آنقدر پیش بینی نشده به راه نمی زد ، اگر من درنای سیبری را نخورده بودم ، حالا همه چیز یک جور دیگر بود . حتما امروز همه ما آدم های دیگری بودیم و داستان من ، داستان دیگری می بود . اینکه می گویم همه ما یعنی هم خودم و بقیه کسانی را که در این داستان نقشی دارند حساب کرده ام و هم شمایی که همین حالا این داستان را دست گرفته اید و می شنوید . شک نکنید که دنیای شما هم دنیای دیگری می شد . دنیایی که در آن هنوز درناهای سفید از سرمای استخوان سوز سیبری سر به راه سرزمینی گرمتر می گذاشتند و مدتی در همین تالاب های شمالی خودمان می چرخیدند ...

داستان کوتاه " من درنای سیبری را خورده ام "
نوشته فرناز شهید ثالث
قصه جمعه ها

امتیاز دهید Article Rating
نظرات

نام

ایمیل

وب سایت

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.